در تاریکی اتاق نشستهام و دوست دارم با عطر چای خودم را آرام کنم. نمیشود. همسایهی طبقه بالا لشکر گوزنها را رها کرده در دشت پذیرایی و از سه ساعت پیش این گوزنها بیخستگی و مکث برای خوردن اندکی شبدر،
سیر و پیاز را با هم خرد کردهام. مرغها را چیدهام و ادویه را اضافه میکنم. از صبح هیچ فرصتی برای استراحت نداشتهام ولی حالا دوست دارم با حوصله آشپزی کنم. راستش زندگی , برای من یک کتابخانه است. کتابخانه
روزهایی که روی سه خط مترو سفر میکنم، رد غصهی آدمها را که روی شیشههای مترو چسبیده و لکههای تنهاییشان که واگن را پوشانده، با خودم برمیدارم و توی کولهام میگذارم. کولهام زرد، آبی، سبز و قرمز است
قبلاً از میان انگشتهام صدای شیههی اسبهای رامنشده میآمد که میدویدند و کلمهها را بیافسار میریختند روی صفحه. آن وقت صفحهی سفید، دشت بیانتهایی میشد که لازم نبود برای چینش جملههاش فکر کرد و ن
دلم نمیخواهد به نوجوانیام برگردم. با آن احساسات غلیظ و هیجانهای فروخوردهاش و رؤیای یافتن نیمهی گمشده. ما عشقمحور بودیم. خیال میکردیم حتماً یکی پیدا میشود که عاشقمان بشود و آنوقت خوشبختی در آ